تبليغاتX
كويريات
کویریات قسمی از نوشته است که مستغنی از عنوان و مخاطب باشد
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
...زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.         
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.         
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.         
خــبــر رفــتــن مـوشـک بـه فـضـا،         
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.         
زنـدگـی شستن یک بشقاب است.         
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.         
زنــدگــی مــجــذور آیــنــه اســت.         
زنــدگــی گــل بــه تــوان ابـدیـت،         
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،         
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست.         
هـــر کـــجــا هــســتــم ، بــاشــم،         
آســــمــــان مــــال مـــن اســـت.         
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.         
چــــــــه اهــــــــمـــــــیـــــــت دارد         
گــــــاه اگـــــر مـــــی رویـــــنـــــد         
قــــــارچــــــهــــــای غـــــربـــــت؟         
مـــــــــن نــــــــمــــــــی دانــــــــم         
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.         
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.         
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.         
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.          واژه هــــا را بـــایـــد شـــســـت .         
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.         
چــــتــــرهـــا را بـــایـــد بـــســـت.         
زیـــــر بـــــاران بــــایــــد رفــــت.         
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.         
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.         
دوسـت را، زیـر بـاران بـایـد دیـد.         
عـشـق را، زیـر باران باید جست.         
زیــر بــاران بـایـد بـا زن خـوابـیـد.         
زیـــر بـــاران بـــایــد بــازی کــرد.         
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت         
زنــدگــی تــر شــدن پـی در پـی ،         
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.         
رخـــــت هـــــا را بــــکــــنــــیــــم:         
آب در یــــک قــــدمــــی اســــت...         


سهراب

نوشته شده توسط MSK در ساعت 9:0 بعد از ظهر | لینک |

دیر مغان
قـصـر فـردوس بـه پـاداش عـمـل مـی‌بـخشند          مــا کــه رنـدیـم و گـدا دیـر مـغـان مـا را بـس

نوشته شده توسط MSK در ساعت 7:34 بعد از ظهر | لینک |

ملک سلیمان
پـیـش صـاحـب‌نـظـران مـلک سلیمان بادست بـلـکـه آنـسـت سـلـیـمـان که ز ملک آزادست
آنــکــه گــویــنــد کـه بـرآب نـهـادسـت جـهـان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست
هــر نــفــس مـهـر فـلـک بـر دگـری مـی‌افـتـد چـه تـوان کرد چون این سفله چنین افتادست
دل دریــن پــیــرزن عــشــوه گــر دهـر مـبـنـد کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست
یاد دار این سخن از من که پس از من گوئی یـاد بـاد آنـکـه مـرا ایـن سـخن از وی یادست
آنـکـه شـداد در ایـوان ز زر افـکـنـدی خـشت خـشـت ایـوان شـه اکـنـون ز سـر شـدادست
خــاک بــغــداد بــه مــرگ خــلــفــا مــی‌گـریـد ورنه این شط روان چیست که در بغدادست
گــر پــر از لــالــه ســیــراب بــود دامـن کـوه مــرو از راه کــه آن خــون دل فــرهــادســت
هـمـچـو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک چـنـد روی چـو گـل وقامت چون شمشادست
خــیــمــهٔ انـس مـزن بـردر ایـن کـهـنـه ربـاط کـه اسـاسـش هـمـه بـی موقع و بی بنیادست
حـاصـلـی نـیـسـت بـجز غم ز جهان خواجو را شــادی جــان کــســی کـو ز جـهـان آزادسـت

خواجوی کرمانی - غزل ۱۱۱

نوشته شده توسط MSK در ساعت 1:13 بعد از ظهر | لینک |

مـن مـسـت مـی عـشـقـم
مـن مـسـت مـی عـشـقـم هـشیار نخواهم شد وز خـواب خـوش مـسـتـی بـیـدار نـخواهم شد
امــروز چــنــان مــســتــم از بــادهٔ دوشــیــنـه تــا روز قــیــامـت هـم هـشـیـار نـخـواهـم شـد
تـا هـسـت ز نـیـک و بـد در کـیـسـهٔ مـن نـقدی در کــوی جــوانــمــردان عــیـار نـخـواهـم شـد
آن رفـت کـه مـی‌رفـتـم در صـومـعـه هر باری جــز بــر در مــیـخـانـه ایـن بـار نـخـواهـم شـد
از تــوبــه و قــرایــی بــیــزار شــدم، لــیــکــن از رنــدی و قــلــاشــی بــیــزار نـخـواهـم شـد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت وز یــار بــه هـر زخـمـی افـگـار نـخـواهـم شـد
چـون یـار مـن او بـاشـد، بـی‌یـار نـخواهم ماند چـون غـم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تــا دلــبــرم او بــاشــد دل بــر دگــری نــنــهـم تـا غـم خـورم او بـاشـد غـمـخـوار نخواهم شد
چــون ســاخــتــهٔ دردم در حــلــقــه نــیـارامـم چـون سـوخـتـهٔ عـشـقـم در نـار نـخـواهـم شد
تـــا هـــســت عــراقــی را در درگــه او بــاری بــر درگــه ایــن و آن بــســیــار نـخـواهـم شـد

عراقی - غزل شماره ۸۶

نوشته شده توسط MSK در ساعت 12:46 بعد از ظهر | لینک |

چشم بیمار
مـن بـه خـال لـبت ای دوست گرفتار شدم چـشـم بـیـمـار تـو را دیـدم و بـیـمـار شـدم
فـارغ از خـود شـدم و کـوس اناالحق بزدم هــمــچـو مـنـصـور خـریـدار سـرِ دار شـدم
غـم دلـدار فـکـنـده اسـت به جانم، شرری کــه بــه جـان آمـدم و شـهـره بـازار شـدم
درِ مـیـخـانـه گـشـایید به رویم، شب و روز که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جــامــه زهــد و ریـا کَنـدم و بـر تـن کـردم خــرقــه پــیــر خــرابـاتـی و هـشـیـار شـدم
واعــظ شــهــر کــه از پـنـد خـود آزارم داد از دم رنـــد مـــی‏آلـــوده مـــددکــار شــدم
بــگــذاریــد کــه از بــتــکــده یــادی بـکـنـم مـن کـه بـا دسـتِ بـت مـیکده، بیدار شدم

امام خمینی

نوشته شده توسط MSK در ساعت 12:41 بعد از ظهر | لینک |

حلاج
من همیشه فکر می کردم که مثلا ینعی چی که بگی «انا الحق»: من خدام... ؟

خوب منم می تونم؛ تازه از نظر عرفانی و اینها هم خیلی خفن نیست!

اما تازگیا داره یه چیزایی دستم میاد!! یعنی دارم می فهمم که قبلا (و الان) نمی فهمیدم این یعنی چی...

خوب بهم تبریک بگید ؛)

نوشته شده توسط MSK در ساعت 7:47 بعد از ظهر | لینک |

 نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خونِ هفتاد و دو تن امضا کند

نوشته شده توسط MSK در ساعت 4:15 بعد از ظهر | لینک |

آهنگ
من آهنگ این شعر رو خیلی دوست دارم:

I know you think that I shouldn't still love you
Or tell you that
But if I didn't say it, well I'd still have felt it
Where's the sense in that?
I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were

But I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I know I left too much mess and destruction
To come back again
And I caused nothing but trouble, I understand if you
Can't talk to me again
And if you live by the rules of "it's over"
Then I'm sure that that makes sense

But I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

And when we meet, which I'm sure we will
All that was there will be there still
I'll let it pass and hold my tongue
And you will think that I've moved on

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

I will go down with this ship
And I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door
I'm in love and always will be

که Dido خوندتش، اسم آهنگشم White Flag ه...

نوشته شده توسط MSK در ساعت 10:33 بعد از ظهر | لینک |

من و تو ، درخت و بارون…

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه


تو بزرگي مث شب
اگه مهتاب باشه يا نه
                    تو بزرگي
                          مث شب


خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو
تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ي روزـ
مث شب گود و بزرگي
مث شب

 
تازه، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح


تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازكي:
اون ململ مه
كه رو عطر علفا، مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات


مث برفايي تو
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله‎ي مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‎خندي…


من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه


                                          احمد شاملو

نوشته شده توسط MSK در ساعت 4:53 بعد از ظهر | لینک |

ای عاشقان

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را

یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای

گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما



ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا

از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا

ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان

بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین

ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ

ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو

ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس

ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا

ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر

آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا

بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن

بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا

خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور

ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا



ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام

زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای

با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام

با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام

ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر

من گرد خنبی گشته‌ام من شیره‌ای افشرده‌ام

مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او

از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام

روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد

ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم

با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند

ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام

دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من

در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام

در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر

با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام

گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد

گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام

خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای

گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام



ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم

ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم

وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم

ای بی‌کسان ای بی‌کسان جاء الفرج جاء الفرج

هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم

ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم

زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم

ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما

خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم

تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی

سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم

من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم

من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم

ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان

تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم

ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان

آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم

ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی

چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم

ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی

حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم



ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته

از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون

خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را

فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو

ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله

کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او

آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او

از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده

تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی

حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری

در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد

گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود

این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود

این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان



عیش‌هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان

وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان

نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید

برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان

از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان

برفزوده‌ست از مکان و لامکان ای عاشقان

ما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجود

تا بدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقان

گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما

هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان

گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است

کو همی‌بخشد گهرها رایگان ای عاشقان

این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد

بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان

ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب

می جهاند تیرهای بی‌کمان ای عاشقان

چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم

خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان

گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت

گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان

زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است

چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان

خرما آن دم که از مستی جانان جان ما

می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان

طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق

نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان

تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق

جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان



ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود

بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود

آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او

جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد

ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او

عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کند

چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او

بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست او

بسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او

شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان

چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی‌طبل و دهل

بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او

ای ماه رویش دیده‌ای خوبی از او دزدیده‌ای

ای شب تو زلفش دیده‌ای نی نی و نی یک موی او

این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان

چون بیوه‌ای جامه سیه در خاک رفته شوی او

شب فعل و دستان می‌کند او عیش پنهان می‌کند

نی چشم بندد چشم او کژ می‌نهد ابروی او

ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری

چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او

آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد

بی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او

ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او

ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او

مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او

این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او

او هست از صورت بری کارش همه صورتگری

ای دل ز صورت نگذری زیرا نه‌ای یک توی او

داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل

غریدن شیر است این در صورت آهوی او

بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود

از صنعت جولاهه‌ای وز دست وز ماکوی او

ای جان‌ها ماکوی او وی قبله ما کوی او

فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او

سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او

کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من

صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم

ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او

من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل

سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او



ای عاشقان ای عاشقان دیوانه‌ام کو سلسله

ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله

زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی

وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله

برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان

کز بهر ما بر آسمان گردان شده‌ست این مشعله

آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل

از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله

روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد

آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله

گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد

اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله

کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی

وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله

سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی

بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله

چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل

چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله

صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته

بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله

بی‌دل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی

کاین عقل جزوی می‌شود در چشم عشقت آبله

تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد

کز جعد پیچاپیچ او مشکل شده‌ست این مسله

اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی

زیرا ز خون عاشقان آغشته‌ست این مرحله

رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله

زیرا که زاید فتنه‌ها این روزگار حامله

از رنج‌ها مطلق روی اندر امان حق روی

در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بی‌گله

چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی

آزاد و فارغ گشته‌ای هم از دکان هم از غله

ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد

آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله

در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده

شب هم مکن اندیشه‌ای زین زنگی پرزنگله

خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا

زیرا نگنجد موج‌ها اندر سبو و بلبله

نوشته شده توسط MSK در ساعت 12:48 بعد از ظهر | لینک |

یک شبی

یک شبی پروانگان جمع آمدند

در مضیفی طالب شمع آمدند

جمله می‌گفتند می‌باید یکی

کو خبر آرد ز مطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری ز دور

در فضاء قصر یافت از شمع نور

بازگشت و دفتر خود بازکرد

وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

ناقدی کو داشت در جمع مهی

گفت او را نیست از شمع آگهی

شد یکی دیگر گذشت از نور در

خویش را بر شمع زد از دور در

پر زنان در پرتو مطلوب شد

شمع غالب گشت و او مغلوب شد

بازگشت او نیز و مشتی راز گفت

از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز

همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز

دیگری برخاست می‌شد مست مست

پای کوبان بر سر آتش نشست

دست درکش کرد با آتش به هم

خویشتن گم کرد با او خوش به هم

چون گرفت آتش ز سر تا پای او

سرخ شد چون آتشی اعضای او

ناقد ایشان چو دید او را ز دور

شمع با خود کرده هم رنگش ز نور

گفت این پروانه در کارست و بس

کس چه داند، این خبر دارست و بس

آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر

از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان

کی خبر یابی ز جانان یک زمان

هرکه از مویی نشانت باز داد

صد خط اندر خون جانت باز داد

نیست محرم نفس کس این جایگاه

در نگنجد هیچ کس این جایگاه

نوشته شده توسط MSK در ساعت 9:17 قبل از ظهر | لینک |

امشب شب مهتابه

        امشب به بر من است آن مایة ناز      یا رب تو کلید صبح در چاه انداز
         ای روشنی صبح به مشرق برگرد      ای ظلمت شب با من بیچاره بساز
امشب شب مهتابه ، حبیبم رو می‌خوام      حبیبم اگر خوابه ، طبیبم رو می‌خوام
                                            ....................
                   کـی باشد و کی      باشد و کی      باشد و کی
                   می باشد و می      باشد و می      باشد و می
                        اوگه لب می      بـوسد و من      گه لب وی
                      او مست زمی      گـــردد و من      مست ز وی
امشب شب مهتابه ، حبیبم رو می‌خوام      حبیبم اگر خوابه ، طبیبم رو می‌خوام
                                            ....................
                 خواب است و بیدارش کنید      مست است و هشیارش کنید
                              گویید فلانی آمده      آن یار جانی آمده
                       آمده حال تو ، احوال تو      سفید روی تو ، سیه موی تو
                                                 ببیند برود
امشب شب مهتابه ، حبیبم رو می‌خوام      حبیبم اگر خوابه ، طبیبم رو می‌خوام

نوشته شده توسط MSK در ساعت 8:59 قبل از ظهر | لینک |

علیت
اگر یک تکه الماس در میان گِلی گیر کند و هرگز کشف نشود، آیا از ارزش آن کاسته می شود؟

اگر الماس هرگز کشف نشود پس دیگر چه فرقی می کند که الماس باشد یا یک تکه گل بی ارزش!

اگر توسط چوپانی یافته شود و برای زینت کلاه چوپانی اش از آن استفاده کند چه؟

اگر همان الماس زمانی در گل خفته باشد، زمانی روی کلاه آن چوپان باشد و زمانی دیگر روی تاج پادشاه؛ آیا در ماهیت الماس تقییری ایجاد می کند؟

کسی ممکن است بگوید الماس الماس است، فرقی نمی کند کجا باشد. من می گویم اگر آن الماس فقط تکه ای شیشه بود و پادشاه دچار اشتباه شده بود آیا فرقی می کرد؟ آنچه ما می بینیم زینت بخشی آن شیشه است نه ذات و وجودش را.

من می گویم برای ما آنچه که آن شیشه می کند مهم است نه آنچه که هست. اگر شیشه کار الماس را بکند الماس است، و بر عکس.

اما الماس مهم نیست؛ آدم است که مهم است.
اگر کسی برای ما آدم خوبی باشد؛ آدم خوبی است، و اگر بد باشد بد است!

اما سوال من این است:
اگر کسی برای من خوب باشد و برای دیگری بد باشد، خوب است یا بد؟

خوب و بد را وارد ماجرا نکنم.
اگر کسی برای من دست و دل باز باشد، برای دیگری خسیس؛ دست و دل باز است یا خسیس؟

شاید برای من فرقی نکند، بگویم برای من دست و دل باز است. اما او خودش چه؟ خودش در باره خودش چه قضاوت کند؟
اگر خسست و بخشندگی صفت باشند کدامش را به خود بدهد؟ شاید اینها هم نسبی باشند و باید بگوید "من برای فلانی خسیسم، برای فلانی دست و دل باز". شاید باید معدل بگیرد: "من برای بیشتر افراد بخشنده ام".

هه. در نظر من این نظریات احمقانه اند؛ هرچند شاید بنظر برسد جز این چاره ای وجود ندارد!

شاید مشکلی که من می بینم ار آنجا ناشی می شود که فکر می کنم اگر اینجور صفات (مخصوصا اخلاقی) را به کسی متصف کنیم، باید یک جور اصالت زاتی برای آن قایل شویم.

بنظرم اگر اینجور توصیف ها را همان به یک توصیف وضعیت مانند وضع آن تکه شیشه تقلیل دهیم مشکل من حل می شود. یعنی مثلا وقتی می گوییم فلانی خسیس است منظورمان همان باشد که یعنی فلانی در آن لحظه بخل ورزید؛ نه چیزی بیشتر.

امین ادیبی می گفت افراد در وضعیت های مختلف شخصیت های متفاوت دارند. من از این می فهمم که ما در مورد شرایطی که در آن قرار داریم قضاوت می کنیم و تصمیم می گیریم که چگونه عمل کنیم.

تصویر خارجی ما بازتاب قضاوت ماست. وقتی ما راجع به کسی قضاوت می کنیم راجع به صورتش قضاوت می کنیم -و مشکل من همین جاست-. درحالی که من احساس می کنم اتصاف این صفات به آن مرجع قضاوت (درون ما) است، نه صورت.

نوشته شده توسط MSK در ساعت 9:58 قبل از ظهر | لینک |

گر نخسپی شبکی جان چه شود

گر نخسپی شبکی جان چه شود

ور نکوبی در هجران چه شود

ور بیاری شبکی روز آری

از برای دل یاران چه شود

ور دو دیده ز تو روشن گردد

کوری دیده شیطان چه شود

ور بگیرد ز گل افشانی تو

همه عالم گل و ریحان چه شود

آب حیوان که در آن تاریکیست

پر شود شهر و بیابان چه شود

ور خضروار قلاووز شوی

تا لب چشمه حیوان چه شود

ور ز خوان کرم و نعمت تو

زنده گردد دو سه مهمان چه شود

ور ز دلداری و جان بخشی تو

جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود

ور سواره سوی میدان آیی

تا شود سینه چو میدان چه شود

روی چون ماهت اگر بنمایی

تا رود زهره به میزان چه شود

ور بریزی قدحی مالامال

بر سر وقت خماران چه شود

ور بپوشیم یکی خلعت نو

ما غلامان ز تو سلطان چه شود

ور چو موسی تو بگیری چوبی

تا شود چوب چو ثعبان چه شود

ور برآری ز تک دریا گرد

چو کف موسی عمران چه شود

ور سلیمان بر موران آید

تا شود مور سلیمان چه شود

بس کن و جمع کن و خامش باش

گر نگویی تو پریشان چه شود

نوشته شده توسط MSK در ساعت 7:52 بعد از ظهر | لینک |

مرگ
سرورم خانم زارع؛ استادم آقای جهانخواه؛ سرورم آقای لوکزاده؛ سرورم آقای میرزایی؛ امروز ناگهان دیدم مرگ حق است؛ دیدم جهان پوچ است؛ پایان زندگی ام را (که اصلا مهم نبود) در برابر خود دیدم. پوچی تصورم از دنیا (محل پست) را حس کردم. برج بلندی که از آمال و آرزو ها بنا کرده بودم در برابر چشمم فرو ریخت. به حقیقت در یافتم که به مدد قلبم است (که هنوز می تپد) که هنوز هستم. و چه پست و حقیرم. چون مورچگانی که در بچگی زیر پاهایم له می کردم. بودن من مهم نیست. می توانم نباشم. و به کسی بر نمی خورد. اگر بمیرم جهان از حرکت باز نمی ایستد. تف بر این جهان. ما ملئبه ی بازی های آن شدیم. پس از فردا باید انتظار چه را داشته باشم؟ تمام تمنای من از جهان داستانی خوش بود. داستانی که برای کودکان پیش از خواب تعریف می کنند. داستانی که قهرمان آن نه خیلی سختی می کشد؛ نه خیلی قرق در خوشی است؛ نه با تمام جهان برای پیروزی می جنگد؛ و نه از همان اول پیروز است. از آن داستان ها که پیام اخلاقی دارد. از آن داستان ها که قهرمانشان را دوست می داری. از آن داستان ها که می توانی نظیرشان را در همین دنیا بیابی. این تمام تمنای من از بودن بود. پس از فردا باید انتظار چه چیز را داشته باشم؟

نوشته شده توسط MSK در ساعت 7:54 قبل از ظهر | لینک |

دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

نوشته شده توسط MSK در ساعت 9:43 قبل از ظهر | لینک |

وقتی دلم میگیره میام اینجا یه چیزی بنویسم. اما بعد دستم می لرزه. چی بنویسم؟

یا دارم یه آهنگ گوش میدم که وصف حال و هوای دلمه یا یه شعر که قدیما یا جدیدا خوندم یهو تو سرم شروع می کنه به زمزمه کردن خودش.
پس تصمیمم رو می گیرم و بجای اینکه از خودم چیزی بنویسم متن اون شعرو پیدا می کنم و اینجا آپ می کنم.
خودم اینکار رو دوست دارم. بعدا که میام اینجا و اون شعرا رو میخونم لذت می برم.

این منو یاد گزشته میندازه. اون موقع که یبار تصمیم گرفتم شاعر بشم!
خاطرم هست که یه چند بیتی هم اونموقعها که خیلی دل پرسودایی داشتم گفتم! اما خیلی زود به نتیجه رسیدم که "چه زنم چونای هردم، زنوای شوق او دم - که لسان الغیب خوشتر بنوازد این نوا را". هرچی من دلم میخواست که با شعر بگم؛ شاعرای قبل از من خوشتر از من اون صدا رو ساز کرده بودند. پس فقط باید شعرایی رو که دوست داشتم پیدا می کردم و حفظ می کردم. این کار بهتر بود.

حالا هم همینطوره. اون جور چیزایی که منو پای این صفحه میاره تا چیزی بنویسم به زبان حال این اشعار لطیفتر و قشنگتره.

نوشته شده توسط MSK در ساعت 2:29 بعد از ظهر | لینک |

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم. . .

فریدون مشیری

نوشته شده توسط MSK در ساعت 2:13 بعد از ظهر | لینک |

در دلم...
در دلم چیزی هست

                   مثل یک بیشه نور  مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم که دلم می خواهد

                         بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دورها آواییست که مرا می خواند...


سهراب

نوشته شده توسط MSK در ساعت 1:25 بعد از ظهر | لینک |

حافظ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود



از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

 

نوشته شده توسط MSK در ساعت 1:12 بعد از ظهر | لینک |

باز
باز یکبار دیگر دلم آتش گرفتست
باز رنگ خون سیاوش گرفتست


"خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود

تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد" م.امید

نوشته شده توسط MSK در ساعت 11:9 قبل از ظهر | لینک |

نوشته نشد!
نوشته نشد!

عبارتی که کاتبان نامه ی اعمال من بیشتر خواهند نوشت!

پس؛
    نوشته نشو!

نوشته شده توسط MSK در ساعت 12:47 بعد از ظهر | لینک |

یک نفس ای پیک سحری

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویـش کــن گذری
گو که ز حجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقـــت دم نزنم
من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

من غرق گناهم، تو عذر گنــاهی
روزو شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی

چون باده به جوشم، در جــوش و خروشم
من سر زلفت به دو عالم نفروشم
روزو شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویـش کــن گذری
گو که ز حجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقـــت دم نزنم
من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

همه شب بر ماه و پروین نگرم
مگر آید رخــــسارت در نظرم
چه بگویم، چه بگویم، به که بگویم این راز
غــمـم ایـن بـس، که مرا کــس، نبود دمساز

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویـش کــن گذری
گو که ز هجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقـــت دم نزنم
من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

نوشته شده توسط MSK در ساعت 7:41 بعد از ظهر | لینک |

حامد
حامد،

بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا احساس می کنم می خواهم بنویسم. نه نوشته ی قشنگ؛ فقط یه چیزی که ناگهان از اعماق وجودم شعله می کشه و راهشو بزور بسمت سطح وجودم باز می کنه تا ابراز بشه. گفته بشه. شنیده بشه. مهم نیست توسط کی. مهم اینه که فهمیده بشه.
کویریات یعنی این!

یه وبلاگ دیگه داشتم به اسم خم می . البته اینسری که رفتم چکش کردم دیدم نیست. یه وبلاگ دیگه بود به همین اسم با یه میم کمتر با همون استایل من و البته جدید! نمیدونم وبلاگم پاک شده؟ من آدرسو فراموش کردم و یادم رفته؟ خلاصه کنم؛ کویریات همین شکلی می مونه اما خم می رو دوباره راه میندازم و امیدوارم اونیکی وبلاگی تر باشه! ;)

نوشته شده توسط MSK در ساعت 8:10 بعد از ظهر | لینک |

تو ای چنگی
تو ای چنگی، چه دلتنگی؟ بزن آهنگی...

تو اي چنگی چه دلتنگی بزن آهنگی

بيا بگذر از اين رنج و از اين دلتنگی

خم باده بجوشاند چرا خاموشی

جهانی در خروش آمد چرا خاموشی

چمن خرم شده، سبوي بلبل از

مي شبنم شده، فکر می و مينا کن

اگر خواهی که دل، تهی از غم کنی

دلی خرم کنی، شور و شری بر پا کن

روی گردان از شب مهتابی

مگر مدهوشی مگر در خوابی

شب مهتابی فکر می و مينا کن

سبويی بشکن و هنگامه ای بر پا کن

چرا جام محبت را بشکستی

نمي خواهی زسر گيری سرمستی

پس ِ زانو چو غمخواران بنشستی

به دنيای فراموشی دلبستی

بر خيز شوری در دلها کن

اي همرازم، خوش آوازم

با ياد تو، در پروازم

با ساز تو در هر زمان دمسازم

نوشته شده توسط MSK در ساعت 9:8 بعد از ظهر | لینک |

نظر
آقا کسی نظری نداره راجع به اینکه چرا باید وبلاگ بنویسیم؟ یا اینکه اصلا چی باید بنویسیم؟

راجع به خودم اینو بگم که گاهی حتی خودمم تعجب می کنم که چقدر وابسطه به دلیل و علتم برای انجام دادن کارهام و تصمیماتم!

نوشته شده توسط MSK در ساعت 11:41 قبل از ظهر | لینک |

امتحان
برف می آید و همین مهم است!

اما اگر از امتحانات بپرسی بهت می گم که اولیشو گند زدم آقا...!

البته چیز دیگه ای می خواستم بنویسم، ولی همین مهمه که برف میاد! باقیشو ولش... .

آقا در عجبم که پس چرا این فرایند گرخیزش اینبار افاقه نکرد؟ آقا بد گرخیدما اما... . باید آخرش دید که چی میشه.

مخلص کلام اینکه:
    آقا امیر تورو خدا اون سیدی محسن نامجوتو زود وردار بیار که بدجوری محتاجش شدیم!!

نوشته شده توسط MSK در ساعت 12:49 بعد از ظهر | لینک |

ناگهان در راهِ برگشتن...
ناگهان در راه برگشتن، انعکاسی دیدم...

کسی با موی سپید... کسی با موی سیاه...
چشمانم وا شده بود... .هر دو را با هم می دیدم... .
پیر مرد را... و جوان را... .
کسی گفت: پیری در راه است! ترسیدم.

گفتم چه کنم؟

بازتاب را دیدم. پیر و جوان هردو خسته بودند. مرد جوان بیتاب از خستگی، درپی چاره ای بود. پیرمرد دل را سپرده بود به قسمت با خود می اندیشید چاره ای نیست! تنها باید کاری کرد تا تحمل این وضع آسوده تر شود.

چشمانم گشوده شد! پیر آن است که ناامید شده از چاره جویی. آنکه در راه مشکلات زندگی تنها چگونه تاب آوردن را می بیند

{ادامه داشت :( }

نوشته شده توسط MSK در ساعت 1:23 بعد از ظهر | لینک |

قصه
سعدی نشسته بر دل، مهرت به روزگاران               بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران

دوستان من، انوش و رامین. حرف هایی که امروز زده شد شاید برای شما تنها جالب بود، اما باید بدانید اینها برای من مهم بود و نه فقط جالب. مطالب امروز شاید روزی برای شما سوال بوده یا حتی برای مدتی دغدغه ی فکریتان اما برای من این حرف ها یعنی جزئی از زندگیم. یعنی تکرار هر روزه ی افکارم.
از شما که جدا شدم شاد بودم و دل خوشی داشتم، باخود اندیشیدم برای اینکه اکنون می دانم حرف من تنها حرف دنیا نیست، برای اینکه امروز می دانم کسان دیگری هم هستند که دیگر گون می اندیشند و کسانی که شادتر از منند. اما دریغا که چون به خانه نزدیک شدم یادم آمد. بغض فرو خورده ای را که در کنار شما بفراموشی می سپارمش. درد من نه آن است که با شما گفتم. که بتو پیشتر گفتم: مهم این نیست که چگونه فردا کنـ(یـ)م. مهم برای من این است که با شما فردا کنم. آری شاید مهندسی برای من پا گزاشتن بر روی فهم و شعورم باشد لیکن آنچه مهمتر است هویت من است. من ناگهان خود را بی شما دیدم. تمام دوستان من که مهم هستید. تمام شما که هرچند در حقتان کوتاهی کردم که انسانم و ... اما هرگز در ذهن خود در باورداشتهای خود بشما خیانت نورزیدم. پیشتر این را بتو گفته بودم. پیش از این شاید فراق دوستی، شاید گم کردن حقیقتی-هویتی برایم ساده بود اما امروز نه که انگار در پس خود بجستجوی شمام که پیشینه ی منید که هویتم شدید. انگار این گله و یاءس و نا امیدی تنها فریاد فراق فراق من است بسودای دوستان که امروز ازشان جدایم.

هویت. براستی اگر روزی بیدارمان کنند و بگویند که هر چه پیشتر بودید دروغی و خابی بیش نبوده چگونه شوید و چه خواهید کرد. من ساده می انگاشتم. در اشتباه بودم. فکر می کردم می شود چشم را بست و تنها ادامه داد. انوش مهره ی سوخته به این معنا درست است و تنها به همین معنا که نمی توانیم مهم توین اتفاقات زندگیمان را ساده بگیریم و ساده بگزریم. اما اتوپیای من اینگونه است. بگزار ساده بگیریم و ساده بگزریم تا فراموش کنیم انچه را که باید فراموش کنیم.

نوشته شده توسط MSK در ساعت 0:20 قبل از ظهر | لینک |

بی شکلی
خدایا!

 «رشته کن از بی شکلی؛ گزران از مروارید زمان و مکان
       باشد که نماند مرز؛ باشد که نماند نام»

فکر کنم سهراب هم در دوره ی سوم تحول و تکامل اعتقاداتش بوده که این شعر رو گفته(مثل نماز امروز من). البته اگر اینطور بوده باشه هرگز به دوره ی چهارم نرسیده!

عجب بارونی -رگبار- زد این آخر تابستونی. آقا ما اینجا نوشتنو تعطیل کردیم به این خیال که تو بلاگای دیگمون می نویسیم، اما دریغا که تعطیل این بلاگ همانا و تعطیل بلاگ نویسی هم همانا!!
البته بگم که خیلی هم دیگه ارادتی به بلاگ نویسی -با اون سبک عجیبش- نداشتم ولی خوب بقول شاعر تا چی بهتر از هیچی. آقا این شعر قایق کاغذی منصورو شنیدید؟ عجب آهنگیه! خداییش حیفه یکی انقد مجذوب یه سبک آهنگ بشه که فرست شنیدن اینجور آهنگا رو از دست بده. حالا که فک می کنم می بینم آقا امین همین بهترین جواب برای ادعای شماست. آقا نمیشه که مثلا یکی همچون شیفته ی نقاشی بشه که وقتی میره سینما بگه کارگردانش هیچی از کمپزیت رنگ و ... نمی دونسته.
آقا جان حق با شماست شاید از لحاظ بار اخلاقی یا ارزشی که بر اثر تبحر در نواختن آلات موسیقی بوجود میاد موسیقی پاپ و غیر زالک بقول شما خیلی چیپ باشه! اما این حکایت همونه که یکی انتظار داشته باشه رو پرده ی سینما ملاک های یک تابلوی نقاشی رو پیدا کنه! اصلا آقا ما که میریم سینما لذت زاید الوصفی پیدا می کنیم که برعکس اصلا گالری نقاشی که میریم حوسلمون سر میره!!!

خلاصش اینکه آقا امیر ماهی یکی یه سر به اینجا بزن؛ شاید بازم از سر خیلی بیکاری مثل امروز یه چیزی اینجا نوشتیم که مایه ی آبرو -یا شایدم خجالت- وبلاگ نویسها شد.

نوشته شده توسط MSK در ساعت 5:55 بعد از ظهر | لینک |